تبليغاتX
یادداشتهای یک دانشجو
جمعه 14 اردیبهشت1386
روزهای اولی که اومده بودم و خوابگاه بودم میدیدم که هم اتاقیم که بنگلادشی بود شبها نمی خوابه یا مهمون داره یا تا صبح پایه کامپیوتره برام عجیب بود و اعصابمم خورد میکرد که تا صبح چراغ روشنه . گذشت و خونه گرفتیم و جاگیر شدیم تازه فهمیدیم مشکل از اون بنده خدا نبوده ، کارمون شده صبح در بهترین حالت ساعت ۳-۴ بعضی مواقع هم حتی ۶-۷ بخوابیم و ۸.۵ بلند شیم بریم سر کلاس . این به نظر من یکی از مشکلات عمده اکثر دانشجوهاست. حتی به شخصه یک شب که خسته بودم ساعت ۱۲ هر طور بود خوابیدم ولی یکدفعه بیدار شدم دیدم ساعت ۳ صبحه دیگه نتونستم بخوابم.این شده کار هر روز ما و جای تعجب نداره که دیگه از سحرخیزی و ورزش صبحگاهی خبری نیست ولی یک روز که تا صبح بیدار بودیم ، قرار شد صبح برای پیاده روی بریم به طرف CyberPark که دیدیم طلوع خورشید در میان انبوه درختان بکر چقدر زیبا بوده و ما هیچوقت نمی تونیم ببینیم و فقط وقتی بیدار می شیم که دیگه آفتاب وسط آسمونه و می خواد همه چیز رو بسوزونه.  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:5  توسط ایلجان  |