
همه چی فرق کرده پارسل یادش بخیر که صبحش رفته بودیم برای نماز بعدشم برگشتیم خونه و مراسم عید و قربانی گوسفند و کارهای خودش که تا ظهرش طول کشیده بود ولی وقتی آدم فکرشو میکرد که ظهر همه کاراشو تموم میکنه سعی میکرد زودتر تمومش کنه . بعدشم که دید و بازدید فامیل و بزرگترها. حالا اینجام و هیچ کدوم اینا نیست و همش یه خاطره قشنگه تو ذهنم و یه دلتنگی برای خونه . فردا هم که شب یلداست . خلاصه کلام هیچی اینجا حال و هوای خونه رو نداره .

