جمعه 28 تیر1387
سلام انگار همین دیروز بود که ۲۸ تیر تا ساعت ۹:۳۰ شب کلاس مدیریت اجرایی داشتیم و تا ساعت ۱۰:۳۰ تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم تا برگردیم سایبرجایا، یه سال دیگه گذشت و امسال تنها شباهتی که داره اینه که امروز هم تا ساعت ۹:۳۰ شب کلاس دارم اینبار تکنولوژی مارکتینگ. تو این یه سال خیلی چیزا عوض شد آدمها رو بهتر شناختم ، تجربم فک میکنم نسبت به پارسال یه نمه بیشتر شده، عزیزی رو از دست دادم که هنوز نتونستم رفتنشو هضم کنم و انگار هنوز برام یه شوخی تلخه پس با همه این تفاسیر دلیلی برای جشن گرفتن نمونده ولی به هر حال زندگی داره میگذره و به قول یکی از دوستان آدم اگه بخواد زندگی کنه باید به اون چیزایی که داره فک کنه نه به چیزایی که از دست داده پس منم میگم تولدم مبارک و امیدوارم امسال سالی بهتر از پارسال برام باشه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:56  توسط ایلجان
|
یکشنبه 23 تیر1387
با شروع شدن ترم 4 زمان این رو نشون میده که یه سال گذشت و باید زودتر جنبید. این ترم،ترم آخریه که باید واحد پاس کنیم و از یه طرف به فکر پروٍژه پایانیمون باشیم تا بالاخره درسمون تموم شه و یه مرحله دیگه از زندگی هم اینطوری بگذره. در کل سال بدی نبود با خیلیها آشنا شیدیم و خیلی آدمها شناختیم و کلی نجربه جدید. به هر حال بریم ببینیم این ترم چطوری میخواد پیش بره.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:39  توسط ایلجان
|
جمعه 7 تیر1387
مادر بهشت من همه آغوش گرم توست
گویی سرم هنوز بر بالین نرم توست
پیوسته در هوای تو چشمم به جستجوست
هر لحظه با خیال تو جانم به گفتگوست
مادر صدای گردش گهواره ات هنوز
می پیچدم به گوش دل وجان شبانه روز
دستی به مهد طفل و به دست دگر نهان
مادر ببین به عرش خدا میدهی تکان
زین کاروان روز و شب من که شد روان
مادر تویی تو قافله سالار کاروان
در اندرون من همه نای نوای تو است
وای نای نوای آن نوا به دم جانفزای توست
این راز آن حدیث که نقل پیمبر است
جنت نهاده زیر قدمهای مادر است
استاد شهریار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:56  توسط ایلجان
|
پنجشنبه 6 تیر1387
چهارشنبه شب (۲۹/۳/۸۷) صف طولاني متشكل از دختران و پسران جوان در خيابان پاسداران تشكيل شده بود. صفي كه اگر تهش را ميگرفتي و به سمت اول آن ميرفتي سر از مكان ديگري در دنيا به غير از ايران در مياوردي. در زمزمه ها نام كشورهاي مختلفي را ميشنوي. امريكا٬ كانادا٬ انگلستان٬ استراليا و ...
آنچه گفته شد مربوط به صف تشكيل شده در خيابان پاسداران براي ثبت نام در آزمون تافل بود. در دوره هاي قبل ثبت نام تافل٬ تعداد ثبت نام كنندگان به صورتي بود كه معمولا اگر صبح براي ثبت نام حاضر بودي به راحتي موفق به ثبت نام ميشدي. اما با وخامت اوضاع مملكت و افزايش اشتياق براي خروج از كشور اوضاع به صورتي شده بود كه پياده روي خيابان پاسداران تبديل به تختخواب اين جوانان شده بود.
من هم به همراه يكي از دوستاني كه قصد ثبت نام داشت به محل ثبت نام رفتم و ساعتي به صحبت با ساير عزيزان مشغول بودم و جملاتي نظير جملات زير را شنيدم:
-
تو ايران و با اين شرايط ادامه تحصيل دادن حماقته
-
باور كنين اوضاع اگر مثل ۳ سال پيش بود من هيچ وقت به فكر رفتن از ايران نميوفتادم
-
آخه با كدوم امكانات اينجا رو تزم كار كنم؟
-
ميدوني چند سال بايد كار كنم تا يه خونه بخرم؟
-
اين تحريم ايران باعث شده ديگه مقالات ما رو هم به راحتي پذيرش نميكنن!
-
من جنوب كار ميكنم٬ سال به سال حقوقم به جاي بالا رفتن داره پايين مياد!
-
اگه اميدي به بهبود وضع مملكت داشتم ميموندم!
-
ميدوني بچه هايي كه داخل ايران دكترا ميخونن چه زجر روحي و مالي رو تحمل ميكنن؟
-
از همه بدتر پوزخندهاي كسايي هست كه تو زندگيشون و تا اين سن يك دهم ما هم به خودشون زحمت ندادن و سختي نكشيدن. من ديگه تحمل اين زهر خندها رو ندارم
-
ميخوام يه جا باشم كه برام ارزش قائل باشن
-
...
شب تو خونه و جاي خنك و نرمم خوابم نميبرد. به بچه هايي فكر ميكردم كه امشب تو پياده رو خيابون پاسداران خوابيده بودن. البته از سختي يك شبه اونها ناراحت نبودم. به اين فكر ميكردم كه اينها هم ميرن و به سهم خودشون متوسط درك و فهم اجتماع ما باز هم پايين تر از ايني كه هست ميره.
باز هم :
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميسازم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم٬ قدم در راه بي برگشت بگذاريم٬ ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است.
منبع:iranianuk
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:37  توسط ایلجان
|
یکشنبه 2 تیر1387
یه ترم دیگه هم گذشت، با این تفاوت که این ترم ۲ تا از درسهای پایه گرایشمونو پاس کردیم. درسها روز به روز پیچیده تر میشه و پروژه ها سخت تر،بعد از میان ترم واقعا دیگه وقت برای خوندن کتابها نداشتیم و با استرس پروژه ها رو روز آخر تحویل دادیم، به هر حال این ترم هم با همه سختیهاش گذشت. یکی از تجربیاتی که در طول این ترم کسب کردم حضور در کنگره سالانه Advertising مالزی بود که در یکی از سواحل زیبای مالزی برگزار شد که در طول برنامه ۳ روزه با مدیران مختلف آشنا شدم که هرکدوم کوله باری از تجربه بودن و سخنرانیهای جالبی میکردن. حالا منتظریم ترم بعدی شروع بشه و در کنار اون پروژه پایان نامه است که فکرمو مشغول کرده که چطوری جمعش کنم. امروز بعد عمری رفتیم کوالالومپور ، هر چی دور و برمونو نگاه میکردیم ایرانی میدیدیم حالب بود برام. راستی نرخ دلار امروز ۳.۲۵ بود که به نسبه مناسب بود، خیلی پراکنده نوشتم امروز میدونم چون خیلی وقت بود نیومده بودم . فعلا تا یک موضوع برای حرفام پیدا کنم .
یا حق....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:43  توسط ایلجان
|